تبليغاتX
. خداوند در دلهاى متقین بسیار گرانقدر و عظیم است، و جز خدا، همه چیز در نزد ایشان کوچک و حقیر. امام علی (ع) انديشه
ساعتی تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت،کدامین تفکر اما...

 

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط انديشه |

تو؛ در روزهای زندگی مثل یک قطره ای در  رودخانه.احاطه ات کرده است؛ گاهی پرخروش و متلاطم، گاهی راکد و کم سر و صدا... در راهت گاه به صخره برخورد می کنی، گاهی از کنار گلهای وحشی خوشبو می گذری . اگر بمانی جنست از لجن می شود و اگر شتابی زیاده از حد و نسنجیده بگیری از جریانش به بیرون پرتاب می شوی...

رودخانه ی زندگی من -شاید- بزرگترین تحولاتش را در دو سال اخیر دیده است. از آن دقایقی که انگار زمین و زمان در درونم زیر و رو می شد، تمامی قوانینی که دفترِ روزمرگی هایم را نوشته بود وارونه شده بود و من ناگهان انگار خودم را در برابر جهانی دیدم که ناشناخته بود،

در برابر کسی دیدم که بیشتر از هر کس دیگر برایم ناشناخته بود؛ مریم! مریم تاج گردون را می گویم...

با انبوهی از ندانسته ها مواجه شدم؛ سوالاتی که انگار هرگز بنا نبود چوابی داشته باشند. سوالاتی که زیر و زبر می کردند تمام آن هستی ام را که بعد از 24 سال نفس کشیدن در این دیار ساخته بودم...

سوالهای من بزرگ می شدند و منِ من روز به روز کوچکتر؛ تا آنگاه که عظیم ترین حادثه ام رخ داد...

 

خدای تو کیست؟

 

گمان کرده بودم که سالهای سال نماز خوانده ام بر پیشگاه خداوند یگانه یکتا، گمان کرده بودم که سالهای سال سجده کرده ام برای دعوی بندگی آنکس که پیامبران را فرستاد، آنکس که جهان را آفرید ، آنکس که جهان را بیهوده نیافرید... و آنکس که بازگشت همه به سوی اوست.

اما نمی دانم چه روزی ، چه ساعتی ، و چه زمانی برای اولین بار این شک بزرگ بر پیکره توحید من وارد شد ؛ آیا به راستی در عمق جانم، در همه لحظات بودنم، در گذر تمامی اندیشه های ذهنم، در همه آن تمایلها که از دلم می گذشتند ، در همه آن نگاهها که از چشمانم می باریدند ، در لزرش حنجره ام برای بیان تک تک کلمات و در همه آنچه از این اعضا و جوارح سر می زدند؛ آن خداوند احد و واحد بود که می پرستیدم؟

حالا برای من مدتهاست که این سوال بی جواب روز به روز بزرگتر می شود ، سوالی که می دانم آن روز که بدن سردم را در گور تنها رها کنند، این روح من است که باید پاسخش دهد ، نه دهانی که شاید هر روز دهها بار برای به زبان آوردن  اسم خدا تکان می خورد....

و در این رودخانه شگفت آور زندگی ، آشنایی ام با علیرضا و آن پیوندی که بین من و او بسته شد؛ دریچه ناب دیگری بود که نمی دانم چرا؛ اما به رویم باز شد... در شکر این هدیه الهی -هر چند همه تلاشم را می کنم- خودم را کوچکتر از آن می بینم که از عهده اش بر آیم.

اکنون؛ هر چقدر دوست دارید ملامتم کنید. چرا که در هیاهوی شلوغ روزهای پرکارم در شرکت ، بارها و بارها دلم هوای خلوتی می کند تا باز بنویسم. کلمات در درون سینه ام بعضی وقتها باد می کنند و انگار که می خواهند سرریز شوند؛ اما از خودم می پرسم...

برای رضای چه کس می نویسی؟

 

نمی خواهم خودم را با بهانه ها و توجیه های انسانی مشغول کنم ، در مدتی که با علی بوده ام ، آرامش از حضور و وجودش مثل ترنمی دلنشین بر من نشسته است و بدون به هم بافتن کلمات سخت و پیچیده از او چیزهایی آموخته ام که دیگر نمی توانم، تا برای پاسخ این سوالم به یقین نرسم نمی توانم اینجا چیزی بنویسم...  

هر چند این خطوط خودشان نقض گفتارم هستند اما این بار را شما ببخشید... امیدوارم اگر آن ناشناختیِ همیشه باقی بخواهد باز هم بیایم و بنویسم...

در پناهش باشید ؛ باز هم خداحافظ

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط انديشه

 

اینجا همیشه برایم مکانی مقدس بوده است...

خصوصاً از آن زمانی که فکر کردم می توانم نوشته هایم را هر چقدر هم که بی مقدار باشند تقدیم کنم به آن استاد گرانقدر و عظیم، که گونه ای دیگر از نگاه را هدیه چشمانمان کردند.

اما حالا

شاید دیگر قرار نیست بنویسم...

از همه دوستانی که در این مدت همراهم بوده اند سپاسگزارم. از همگی حلالیت می طلبم...

خداحافظ

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط انديشه |

روز که آغاز می شود دل به هم خوردگی من هم شروع شده است. وزنه ای در سرم از پیشانی به سمت عقب در رفت و آمد است. سرگیجه و تهوع گاهی همه چیز را از یادم می برد، حتی خودم را... حس می کنم افیون بی رمقی به تمام سلولهای بدنم تزریق شده است، و وقتی بیشتر از همیشه می خوابم از خودم ناراضی تر و ناراضی ترم... شاید مریض شده ام، شاید تغییری در بدنم رخ داده است... اما نه

یک هفته که به مسافرت می رویم من صبحها سرحال و شاداب بیدار می شوم و شور و نشاط تمام دقایقم را می پوشاند... از کنار روستاهای سرسبز شمال می گذریم و من در رویاهای قدیمی ام باز غرق می شوم:

 نشسته ایم روی بالکن کوچک کلبه چوبی مان، با علیرضا چای داغ می نوشیم. دستهایمان هر روز سبزینگی گیاهان را لمس می کنند. بوی خاک، بوی خاک و آب پر کرده است ما را از سرزندگی و نشاط...

 من دلم برای طبیعت بکر و زیبا تنگ شده است. من دلم می خواهد کشاورزی ساده باشم در یک مزرعه دور از هیاهوی سرسام آور این شهر. من دلم می خواهد به دور و برم که نگاه می کنم آفریده هایی از او را بیشتر از همه ببینم که شب و روز در تسبیحش شناورند؛ نه غرق در گناهان پی در پی...

اینجا همگی مان

داریم ذره ذره

خفه می شویم...

+ نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط انديشه |

و دقیانوسی که منم

دلم، برخاستني به ناگاه مي خواهد و گريختني گرامي از سرِ فرياد. دلم غاري مي خواهد و خوابي سيصد ساله و ياراني جوانمرد.مي خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم كه آفتاب كي برمي آيد و كي فرو مي شود...

و ندانم كه كدامين قرن از پي كدام قرن مي گذرد.
و كاش چشم كه باز مي كردم، دقيانوسي ديگر نبود و سكه ها از رونق افتاده بود.
من آدمي هزار ساله ام كه هزاران بار گريخته ام، به هزاران غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا كه رفته ام،‌ دقيانوسي نيز با من آمده است.من خوابيده ام و او بيدار مانده است. ديگر اما گريختن و غار و خواب سيصد ساله به كار من نمي آيد. من كجا بگريزم از دقيانوسي كه در پيراهن من نَفَس مي كشد و با چشم هاي من به نظاره مي‌نشيند و چه بگويم از او كه نه بر تخت خود كه بر قلب من تكيه زده است و آن سواران كه از پي من مي آيند، نه در راهها كه در رگهاي من مي دوند.
چه بگويم كه گريختن از اين دقيانوس، گريختن از من است و شورش بر او، شوريدن بر خودم.
نه، اي خداي خواب‌هاي معرفت و غارهاي تنهايي، من ديگر به غار نخواهم رفت و ديگر به خواب. كه اين دقيانوس كه منم با هيچ خوابي به بيداري نخواهد رسيد.
فردا، فردا مصاف من است و دقيانوسم. بي زره و بي شمشير و بي كلاه، تن به تن و رويارو؛ زيرا كه زندگي نبرد آدمي است و دقيانوس خود.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آن بت ابراهیم میخواست

آن بت گریه میکرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را براورده.
زیرا شادمان نمیشد از پیشکشهایی که به پایش میریختند. و قربانی هایی که برایش می آوردند.
زیرا دلتنگ کوهی بود که از آن جدایش کرده بودند و بیزار از آن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند و ستایشش میکردند. بت بزرگ گریه میکرد. زیرا میدانست نه بزرگ است. و نه با شکوه و نه مقدس.
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا. همه از او معجزه میخواستند و او از خدا. همه برای او میگریستند و او برای خدا.
او بتی بود که بزرگی نمی خواست. عظمت و ابهت نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست. او گریه میکرد و از خدا تبر می خواست. ابراهیم می خواست. شکستن و فروریختن می خواست.
خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.
هزاران سال گذشت. هزاران سال.
و روزی سر انجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.
آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست. بلند تر از هر روز. زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم ابراهیم.
خدایا خدایا خدایا چگونه بتی می تواند بر خود تبر زند؟
چگونه بتی می تواند خود را در هم شکند و خود را فرو ریزد؟
چگونه چگونه چگونه؟
خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا...
خدا اما ابراهیمی نفرستاد...
....
بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد ابراهیم وار.
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.
مردمان گفتند این بت نبود، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده. پس نامش را از یاد بردند.تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد دادند.
و دیگر کسی نام او را نبرد،نام آن بتی را که خود را شکست.
اما هنوز هم صدای شادی او به گوش میرسد،صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید.
صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید...

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط انديشه

تکانم داد

مثل یک زلزله مهیب

کلام نافذ آن مادر مهربان که آرامش و ایثار از تمام وجودش می بارد

وقتی در لحظه خداحافظی به همسر من - پسر خودش- می گفت:

علی جان حلال کن...

آه که او چقدر بزرگ است

چه کسی هست که نداند؛ این همیشه فرزندانند که محتاج بخشش و گذشت مادر خود هستند. اما او...

 آه که چقدر بزرگ است این زن...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط انديشه |

این روزها

انگار در خلسه ای شیرین فرو رفته ام

 

استادم گفته بودند ازدواج مثل یک نقطه درونِ راهی است که می خواهی طی کنی، شاید بشود گفت نقطه عطف! اما به هر حال تنها یک نقطه است، یک نقطه که وقتی به آن می رسی و ازش گذر می کنی انگار اتفاق جدیدی در کل روند زندگی ات رخ داده است،چیزی مثل متولد شدن...

 

راستش ، همسرم و واقعه ای که بین ما رخ داده آنقدر برایم عزیز است که دوست ندارم با کلمات وصفش کنم... نه اینکه دوست نداشته باشم؛ در این کار ناتوانم!

 

پروردگارا تو را به پاس همه نعمتهایی که بی استحقاق عنایت کرده ای شکر...


+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط انديشه |

وقتی می روم به جایی که خوابگاه همیشگی جسمهایمان است انگار که از هر غم و اندوهی رهایم می کند. دیدن خاک مرطوبی که روی سنگ لحد می ریزند چشمهای حسرت بار هر کسی را به روی آرزوهای دور و ودراز می بندد.

عزیز سفر کرده ات چه آرام و بی آزار آنجا خوابیده است. می اندیشی که عاقبت تو هم –شاید خیلی زود- همین است... بیا فرصت را برای خوب بودن غنیمت شماریم، شاید که زود دیر شود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط انديشه |

 

و پیوند را

چنان مقدس شمار

تا

میزبان خداوند شوی.

پی نوشت:....

+ نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط انديشه |

فرض کن بخواهم از کوچکی خودم بگویم

از ناتوانی ام؛ قصورم؛ ناچیزی و فقرم... از نهایت نیازمندی ام، از تهی بودنم...

می توانم ساعتها حرف بزنم؛ یا شاید روزها... هفته ها...ماهها...

اما بالاخره یک روز تمام می شود.

 

اما

 

از بزرگی تو که بخواهم بگویم

این گفتنم هرگز آیا تمام شدنی خواهد داشت؟؟؟


فرض کن که همه آنها که آفریده ای دور هم جمع شوند و شب و روز کارشان تنها این باشد که از بزرگی تو بگویند. این گفتنشان هرگز آیا تمام شدنی خواهد داشت؟؟

 

ای که همه عقول در وصف ذاتت عاجز و دست بسته اند

می شود آیا که جان بی مقدار این کنیز ناچیزت را بخری؟؟... می دانم که چندان نمی ارزد؛ یک پول سیاه هم از جانب تو به تمام ثروت عالم می ارزد... می شود آیا که جان بی مقدارش را یک بار برای همیشه بخری تا از هر چه غیر توست آزاد شود؟؟

 

یا سریع الرضا

ای آنکه خیلی زود راضی می شوی

اغفر لمن لیس سلاحه الا البکاء

ببخشای بر کسی که سلاحی جز گریه ندارد

و انت فعال لما تشاء

و تویی آنکس که هر چه خواهی می کنی

 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط انديشه |


دلم میخواد فریاد بزنم

خدایا

چرا اینقدر خوبی؟!


 

اینجا برام خیلی ارزشمنده

خودت می دونی چرا

برای همین دلم میخواد اینجا ازت تشکر کنم

 

از حضور گرمت توی زندگیم

از دریچه های نابی که بر تفکرم گشوده ای

از لطف و مهربونی بی مانندت که می دونم توان جبرانشو ندارم

از وجود پر از برکتت که مثل یه هدیه الهی می مونه توی زندگی من

از اینکه خیلی چیزهای فراموش شده ام رو یادم انداختی

از اینکه به خاطر من به سختی افتادی

...

 

خودش می دونی که خیلی عزیزی!

این کمترین سپاس کودکانه ام را بپذیر...

 

+ نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط انديشه

این لباس خیلی خیلی تنگ است
دارم تویش خفه می شوم
نفسم بند آمده
امانم را بریده است

دلم می خواهد پاره اش کنم...
تنم را می گویم........
...
...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط انديشه |


برای من چیستی ات تا ابد ناشناخته است

تو خدایی و من بنده

 

ناتوان و نیازمند؛ کوچک و دست بسته؛ غرق در جهل و نادانی...

 

فهم و ادراک من به دانستگی ذره ای از تو قد نمی دهد! تلاش نمی کنم  فکرم را بیهوده در کنه ذات تو شناور کنم؛ نمی دانم... فقط می توانم بگویم از تو هیچ نمی دانم جز آنچه خودت یادمان داده ای

ولی

خودم را

خودم را می دانم

 

من کویرم! کویری خشک و تشنه که انگار دیرزمانی است در این عطش بی انتها می سوزد...

تمام هستی ام نیاز است؛ نیاز به بارشی از جانب تو و فقط تو

خودم را می بینم که هیچ بهانه ای جز تو تشنگی ام را سیراب نمی کند

 

تشنه ام

تشنه

شاید تشنه تر از همیشه

بیتاب و بی قرار؛ خسته و تنها؛ به انتهای کوجه عجز رسیده ام خدایا

 

بارشی

بارشی از آسمان رحمتت کفایتم می کند

 

قطره ای آب تا زنده شوم

و دیگر هیچ...


+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط انديشه

دلم می خواهد از او بنویسم

ولی انگشتانم بر صفحه به سختی می لغزند...

تو می دانی

آخر او از جنسی نیست که در فهم من و تو جا بگیرد

از جنسی نیست که برای ما شناخته شود

او

کسی نیست که پرنده خیالمان حتی به نازلترین افقهای پروازش برسد...

در قلبم؛ حتی وقتی یادش می کنم دلم می خواهد سکوت کنم! نجوای دل سیاه من شایسته اش نیست...

جز خیر و نیکی برایمان نخواست

جز رحمت و مهربانی در حقمان روا نداشت

استادی دلسوز و دانا بود

 

ولی ما با او چه کردیم؟ با گفته هایش؟ با سفارشهایی که فقط از شدت محبت به خودمان بود؟!

بی فایده است که بگویی دوستش دارم

دوست داشتن مگر در چیزی جز پیروی و اطاعت معنی می شود؟؟

و او

مگر چیزی جز راه جلب رضایت خداوند را برای تو خواست؟

کجایی مریم؟

کجایی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط انديشه


ای آه و افسوس که رفتی

رفتی رمضان و من نمی دانم با تو آمده ام آیا یا که هنوز بر مرکب سیاه این دنیا سوارم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط انديشه |

سالهای سال از بدنت محافظت می کنی؛ سیگار نمی کشی، ورزش می کنی، غذای سالم می خوری...

اما یک خطای کوچک رانندگی ممکن است سلامتی ات را برای همیشه بگیرد!


سالهای سال از روحت محافظت می کنی؛ عبادت می کنی، به مردم خیر می رسانی، کم کم همه خیال می کنند کسی هستی... خودت هم شاید همین گمان را بکنی!

حال خطایی وجود دارد آیا که عبادت سالیان دراز تو را تباه کند؟


من

می ترسم

بیشتر از همه از خودم....

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط انديشه |

از خودم می پرسم

اگر در زمان یکی از پیامبران به دنیا آمده بودم آیا به آنان در اوج وزیدن بادهای مخالف فکری ایمان می آوردم؟

 

از خودم می پرسم

من؛ آیا یک مسلمان ایرانی ام یا یک ایرانی مسلمان؟

 

از خودم می پرسم

آنچه در وجودم به ودیعه گذاشته شده به نهایت شکوفایی اش رسانیده ام آیا؟

 

از خودم می پرسم

از صبح که بیدار می شوم تا شب که به بستر می روم بیشتر از هر چیز به چه می اندیشم؟ آن چیست که وجود مرا بیشتر از همه به خود مشغول داشته است؟

 

از خودم می پرسم

هم اکنون آیا آماده مرگ هستم؟

 

تو چی؟ تو چی از خودت می پرسی؟

+ نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط انديشه |

دوست دارم

تو دوست بداری

که من

تنها و همیشه

آنان که تو را دوست دارند

و آنان که تو دوستشان داری را

دوست بدارم.

آمین


قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (آیه 31سوره ال عمران)

بگو: «اگر خدا را دوست مى‏داريد، از من پيروى كنيد! تا خدا (نيز) شما را دوست بدارد؛ و گناهانتان را ببخشد؛ و خدا آمرزنده مهربان است.»


+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط انديشه |

به عمر که فکر کنی

متوجه می شوی که روز تولد 26 سالگی ات

در واقع نباید بگویی: من 26 سال دارم!

چرا که امروز روزی است که 26 سال از آنچه خداوند به عنوان عمر به تو عنایت فرموده به پایان رسیده است...

پی نوشت :از زمستان پارسال من منتظرم تا اگر چشمهایم روز 21 شهریور را دیدند بیایم اینجا و بنویسم:

 

من 26 سال ندارم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط انديشه |

من شش چيز را در شش جا قرار دادم مردم آنرا در جاي ديگر جستجو مي كنند .

1. من علم را در گرسنگي قرار دادم مردم آنرا در سيري مي جويند
2. من عزت را در نماز شب قراردادم مردم آنرا در دستگاه سلاطين مي جويند
3. من ثروت را قناعت قرار دادم مردم آنرا در كثرت مال دنبال مي كنند .
4. من استجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم مردم آنرا در قيل و قال مي جويند
 
5. من بلند مرتبگي را در تواضع قراردادم ولي مردم در تكبر دنبال مي كنند
6. من راحتي را در بهشت قرار دادم مردم آنرا در دنيا طلب مي كنند .
+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط انديشه